تبلیغات
نوای طرب - مکر زنان

مکر زنان

پنجشنبه 23 دی 1395  04:06 ب.ظ

آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان میکرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب "حیل النساء" یا همان مکرهای زنان را پیوسته مطالعه مینمود.

 روزی در هنگام سفر به قبیله ای رسید و به خانه ای مهمان شد. مرد خانه حضور نداشت ولیکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود و عصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.

 زن میزبان گفت: خواجه! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است .زن بخندید وگفت: آب دریا به غربیل نتوان پیمود و حساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید، پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که مرد دلبسته او شد. در اثنای آن حال شوهر او در رسید.

 زن گفت: شویم آمد و همین آن هر دو کشته خواهیم شد. مهمان گفت : تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت و زن سر صندوق قفل کرد. چون شوهر در آمد، پیش دوید و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟

 گفت: نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد، جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد. من چون آن را بدیدم، خواستم که او را بازی دهم به غمزه بد اشارت کردم.  مرد غافل بود، چینه دید و دام ندید.  به حسن و اشارت من مغرور شد و در دام افتاد و بساط عشق بازی بسط کرد و کار معاشقت به معانقه و دست در گردن هم رسید. ساعتی در هم آمیختیم. هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی و عیش ما منقص کردی.

زن این میگفت و شوهر او میجوشید و میخروشید و آن بیچاره در صندوق از خوف میگداخت و روح را وداع میکرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل نمودم. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!

 مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمیباخت. مرد چون در خشم بود به یاد نیاورد که بگوید *یادم* و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش*

 مرد چون این سخن بشنید، کلید بینداخت و گفت: لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی.

 پس زن با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، در صندوق بگشاد و گفت:  ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

 گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید!


نوشته شده توسط: محمود | آخرین ویرایش:پنجشنبه 23 دی 1395 | نظرات() 

Rickie
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:03 ب.ظ
Hi there all, here every person is sharing these kinds of experience, therefore it's good to read this webpage, and I used to pay a visit this weblog everyday.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر