تبلیغات
نوای طرب - دریاب کنون که نعمتت هست به دست

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

پنجشنبه 21 اسفند 1393  02:27 ب.ظ

سعدی علیه‌الرحمه در اثر جاودانه خود، گلستانحکایتی پندآموز را چنین نقل می‌فرماید:

درویشی مجرد گوشه صحرایی نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه‌پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که: ملوک از بهر پاس رعیتند و نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

 

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فر دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست

 

ملک را سخن درویش استوار آمد، گفت: از من تمنایی بکن. گفتا: آن همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی ده. گفتا:

 

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست


نوشته شده توسط: محمود | آخرین ویرایش:پنجشنبه 21 اسفند 1393 | نظرات() 

برچسب ها: سعدی ، گلستان ،
melly
پنجشنبه 21 اسفند 1393 03:55 ب.ظ
سلاااااااااام
میدونی اگه سر زدن و خوندن وبلاگها و سایت ها یه طرفه باشه فایده ای نداره؟ پس عزیزم شما هم به من سر بزن:-*
nafas joon
پنجشنبه 21 اسفند 1393 03:10 ب.ظ
سلام و ادب و احترام
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
سلام بر زندگی
پنجشنبه 21 اسفند 1393 02:56 ب.ظ
زندگی گن
عشق بورز بی حد و مرز
همیشه بخند
خدا با من و توست
همه جا ...
سلام
پیش من هم بیاین خوشحال میشم
میلاد
پنجشنبه 21 اسفند 1393 02:40 ب.ظ
عااااااااااااالی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر